تبليغاتX
Died LoVE

Died LoVE

من اینجا بلند بلند فکر می کنم


تقديم به بهترينم به بهانه ى بودنم براى زندگى به طلوع دوباره ام افسوس...

چه زود رفتى و به تماشاى غروبم نشستى چك چك آب شدنم را نظاره كردى اما دريغ از دستى كه از سوى تو براى نجاتم بيابد و شعله اى را كه به پا كردى خاموش كند

نمى دانم چرا تركم كردى به چه گناهى در قفس تنهايى محبوس شدم غرورم را شكستم تا به تو بگويم دوستت دارم به اميد آنكه قلبم را پذيرا باشى اما رويايى بيش نبود و من ماندم و قلبى شكسته و غرورى به پا افتاده اما مى گويم عيبى ندارد فداى لبخند قشنگى كه به هنگام شكستنش زدى

دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 | 18:43 | عروسک زشت | |

دستمال كاغذى به اشك گفت قطره قطره ات طلاست يه كم از طلاى خود حراج مى كنى عاشقم با من ازدواج مى كنى؟ اشك گفت:ازدواج اشك و دستمال كاغذى؟ تو چقدر ساده اى خوش خيال كاغذى توى ازدواج ما تو مچاله ميشى چرك ميشيو تكه اى زباله ميشى پس برو بى خيال باش عاشقى كجاست تو فقط دستمال باش دستمال كاغذى دلش شكست گوشه اى كنار جعبه اش نشست گريه كرد و گريه كرد وگريه كرد از تن سفيدش دويد خون درد آخرش..... دستمال كاغذى مچاله شد مثل تكه اى زباله شد او ولى شبيه ديگران نشد چرك و زشت،مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توى سطل آشغال پاك بود عاشقو زلال او با تمام دستمال هاى كاغذى فرق داشت چونكه در دل خودش دانه هاى اشك كاشت
دوشنبه هشتم شهریور 1389 | 20:17 | عروسک زشت | |

دلم یک دوست می خواهد

که خیلی مهربان باشد

دلش اندازه ی دریا

به رنگ آسمان باشد

 

کسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه،آهو،آب

صدایش چکه ای آواز

نگاهش چکه ای مهتاب

 

کسی باشد که حرفم

را بفهمد با دل و جانش

پرستوی دلم آرام

بخوابد توی دستانش

 

دلم می خواهد او چیزی

شبیه برف و مه باشد

و جنس دستهایش از

هوای پاک ده باشد

 

همیشه صبح تا شب من

در این رویای شیرینم

تمام صورتم چشم است

ولی او را نمی بینم.

شنبه نهم مرداد 1389 | 19:35 | عروسک زشت | |

بى تو مهتاب شبى باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

يادم آمدكه شبى باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتى بر لب آن جوى نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاى نگاهت

يادم آمد تو به من گفتى از اين عشق حذر كن

لحظه اى چند بر اين آب نظر كن

تا فراموش كنى چندى از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

يادم آمد كه دگر از تو جوابى نشنيدم

پاى در دامن اندوه كشيدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاى دگر هم

نگرفتى دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكنى ديگر از آن كوچه گذر هم

بى تو اما به چه حالى من از آن كوچه گذشتم

شنبه دوم مرداد 1389 | 11:8 | عروسک زشت | |

 اى هم زبان ديرين اى همپاى شب هاى غزل خوانى اى كه در كنج خلوت دل لانه كردى و در دلم غوغايى به پا كردى چرا خلوتش را به هم زدى؟ كاش حداقل تا ابد مى ماندى و با بودنت غوغاى دل را به جان مى خريدم كاش وقتى خشت ديوار دل را براى خود مى ساختى تا در آن بمانى با آمدن بهارى ديگر آشيانه را ترك نمى كردى با رفتنت زلزله اى به پا نمى كردى كه خانه خراب بشوى

چه بگويم كه وقتى تو رفتى با دستانم دل را ساختم و آن را ميعادگاه عشقت قرار دادم و عهد بستم كه اگر زمستانى آمد و تو اى پرستوى هميشه بهار اگر آشيانه اى نداشتى به ميعادگاه عشقم بازكردى و مهمان هميشگى ام باشى كه با جون و دل پذيرايت هستم!

چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 | 10:24 | عروسک زشت | |

عقربه هاى ساعت رو به مشرق يخ بسته اند چشمانم سكوت كرده اند فقط نيمى از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمى ديگرش را ابرها به اسارت برده اند دلم هواى تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواى باريدن با ابرها در چشمان تو خيره مى شوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبندى شادمانه پرواز مى دهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مى نشينم تو پلك بر هم مى زنى و هر بار فصلى از خاطره هاى سبزم مرور مى شود دشتى از حرف و باغى از كلمه ها دارم هرچه بنويسم و هرچه بگويم كم است فقط مى توانم قلبم را بشكافم و قطره خونى به عنوان دوستت دارم تقديمت كنم

چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 | 11:15 | عروسک زشت | |

براى تو مى نويسم براى همان تويى كه پاسخ يكى از سوالات امروزت اين است كه من براى از تو گفتن هنوز جوانم

چگونه از تو دور شوم؟تويى كه آرام و بى صدا در دلم لانه كردى و حالا معصومانه به من نگاه مى كنى تويى كه تمام ذهنم را با يادت آغشته كردى؟

كاش مى شد زير بارانى كه در دلم مى باريد قدم مى زدى و من فرصتى مى يافتم تا حضورت را مرور كنم ....... كاش مى توانستم صراحتم را در صداقت عجين كنم و بگويم دلم برايت تنگ است عزيزكم خودت بگو چه بنويسم در اين غروب بى درنگ بى تو؟مرا به تنهايى نسپار كه در پس آن تنها تر نخواهم شد...

سه شنبه چهارم خرداد 1389 | 12:39 | عروسک زشت | |

يك غم وصد تنهايى دلم نمى سوزد به ياد آن روزها وشب هايى كه برايت شعر مى سرودم به ياد آن شب هايى كه ستاره اى پيدا كردم و اسم ترا روى آن گذاشتم باز نگاهم به آسمان خيره شد و اسم ترا صدا زدم ولى هيچ وقت صدايى از تو نيامد

بمان همان جايى كه خنده هايت بهارى و اشك هايت پاييزى و من در گذشته تو فراموش شده ام گله اى ندارم تو بگذر و برو براى هميشه.... و من سوختن وساختن را انتخاب كرده ام باز بغض ها مى شكنند و من خود را در اشك پيدا مى كنم راست مى گفتى !

                             من همان عروسك تنهايى هاى تو بودم

جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 19:47 | عروسک زشت | |

دروغ می گفت او دیگری را دوست داشت.باری گفتم دوستم داری؟گفت:بله تا دیری خاموش بود ولی از چشمان سردش پی به نکته ای بردم،گویی آسمان آسمان به من چشمک می زند پای از شکیب افتادم،فریاد زدم و اشک ریختم بگو راستش را بگو هر چه هست تو را خواهم بخشید آیا به دیگری دل بسته ای؟گفت:نه، فریاد زدم و اشک ریختم بگو راستش را بگو هر چه هست تو را خواهم بخشید و از گفتنش هر چه سنگین باش خواهم گذشت و از بندی چو تار باشد خواهم گذشت و سنگین را خواهم کشید.به آرامی به سوی غروب پیش رفت و به غروب خیره شد وایستاد و گفت:مرا ببخش کس دیگری را دوست می دارم.به آرامی قطرات اشکم را پاک کردم با صدای گرفته گفتم:حال که تو سال ها به من دروغ گفته ای اینبار من به تو دروغ می گویم:تورا نخواهم بخشید!

چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 | 22:8 | عروسک زشت | |

روزها،شب ها،لحظه ها،ثانيه ها،همه و همه به سرعت در حال عبورند ولى من را در گذشته جا گذاشته اند سعى مى كنم به آن ها برسم اما هرچه مى دوم از آن ها بيشتر فاصله مى گيرم و در باتلاق خاطرات فرو مى روم چه كنم؟دست خودم نيست احساس مى كنم با تو بودن حتى در ده هزار سال بيش بهتر است تا در دنياى بدون تو مى خواستم در دنياى امروز با تو قدم بردارم و پشتيبانى ترا حس كنم افسوس كه نشد... حال در گذشته ام روزها و شب هايم را با خيالت سر مى كنم مرا تنها گذاشتى نتوانستم ترا بدست بياورم اما بدان روياى با تو بودن را هم از دست ندادم هر روز و شب با عكسى كه از تو دارم را سپرى مى كنم عشقم را پس زدى و باورش نكردى دوست داشتم به دست وپايت بيفتم تا باورم كنى اما به خدا قسم فقط به خاطر نگه داشتن حرمت عشقم پا پس كشيدم و خود را به تنهايى ابد محكوم كردم...! نمى دانم به تو چه بگويم؟بگويم بى معرفتى...نامردى....اما نه نى توانم به تو نازك تر از گل بگويم اما بى معرقتى چرا كه من را از دنياى خودم بيرون كشيدى و گفتى با تو مى مانم بزرگ شدم به اميد اينكه ياريم كنى اما تو در اين دنيايى كه برايم غريب بود رهايم كردى و به سوى بلندى ها پرواز كردى دلم مى خواست در پرواز ياريم كنى اما تو رسم پرواز را هم به من ياد ندادى و من ماندم و تماشاى پرستوهايى كه كوچ مى كنند به اميد آنكه شايد ترا بين آن ها بيابم زمانه فرصت تماشاى پرستوها را هم از من گرفت و من را در كنج قفس زندانى كرد من ماندم و غم و غصه كه اگر تو بازگردى آن وقت من نيستم چاره اى جز تحمل دردهايم را ندارم مجبورم به دنيا لبخند بزنم لبخندى تلخ تا مرا به ديوانه خطاب نكنند چرا كه در اين دنيايى كه گفتى در آن قدم بگذارم هركس كه عاشق و مجنون باشد را ديوانه خطاب مى كنند آه خدايا...!درست است براى همين است كه مى گويند:

مجنون من هم مجنون هستم و مجنون مى مانم

سه شنبه هفدهم فروردین 1389 | 17:9 | عروسک زشت | |
Design By : nightSelect.com